نوشته شده توسط alipoor در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
۱. وقتی پشت ترافیک گیر کردید، مطمئن باشید که گره ترافیک در سوراخ دماغتان نیست! پس بیخودی توی سوراخ دماغتان نگردید!
۲. وقتی یک نفر روسریش میافته، ممکنه برای شخص شما عجیب و باورنکردنی به نظر بیاد، ولی اینو از من قبول کنید که روی سر اون عنصر معلومالحال همون چیزهاییه که روی سر مادر و خواهرهاتون هم هست و حتي اگه خوششانس باشین، خودتون هم مقداری از اون رو روی کلهی مبارک دارین: مو ! فکر نمیکنم هیچ آدمی از زیر پوست کلهاش چغندر و شلغم سبز بشه! چرا این همه تعجب میکنید و تا فاصلهای که دیگه چشمتون یاری نمیکنه و یا تا وقتی که توی جوی آب بیفتید، آن عنصر معلومالحال بختبرگشته رو هی رصد میکنید؟ هی رصد میکنید؟
۳. وقتی میخواهید گلو تون را صاف کنید، خیلی آرام و بیصدا و یا حداکثر با سرفه این کار رو انجام بدین! بلندتر بودن صدای اخ و تفتون نشانهی مرد بودن شما نیست! باور کنید!
۴. وقتی با خانم زیبایی روبرو میشین، مطمئن باشین اون خودش هم میدونه که زیباست! زحمت نکشید! عضلانیکردن ماهیچههای چشم و لبخندهای ملیح فقط حال اونو منقلب میکنه! البته نه به اون معنایی که شما فکر میکنین! یه معنای... به معنای استفراغ!
۵. حمام برید! حداقل هفتهای دوبار حمام برید! لباسهاتون رو بشویید! اتو بکشید! مطمئن باشید چشم نمیخورید!خیلی از این بابت میترسید برای خودتان دم به دقیقه اسفند دود کنید! صدقه بدید!
۶. سلحشوری و رشادت خودتون رو بذارید برای وقتی که خداینکرده و زبونم لال، به کشورتون تجاوز کردن! سبقت دیوانهوار از یک رانندهی زن و فحشدادن و تمسخر، سلحشوری نیست! نمیدونستین؟
۷. رنگهای دیگهای به جز مشکی اختراع شده! از اون رنگهای نیمهمستهجن هم برای لباسهاتون استفاده کنید! این مساله هیچ ربطی به جهنم رفتن شما نداره! باور کنید شما به دلایل دیگهای به قعر جهنم سقوط میفرمایید! نه به خاطر رنگ غیر مشکی لباستون در ایام غیر عزاداری!
۸. به خاطر خدا هم که شده، ریشتان را اگر اصلاح میکنید حداقل سهروز یه بار و اگه اصلاح نمیکنید و تیریپ افسرده و داریوشی هستید، حداقل ماهی یکبار ... یه سر و سامانی بهش بدین! چه میدونم، بهش نرمکننده بزنین! وزوز بودن شما نشانهی قدرت بدنی شما نیست و نمیتونه که باشه!
۹. با بچهها مهربان باشید! اخمهای خود را کمی باز بفرمایید! به چشم بچهها همه بزرگن! اینو به اونا نمیخواد ثابت کنید!
۱۰. فحش ندید! حرف بزنید! البته که صدای شما بم است! اگر بم نبود که ما یاد آقامحمدخان میافتادیم! پس هی فرت فرت باد به گلو نیندازید! وحشتناکتر بودن صدای شما نمیتونه محق بودن شما رو به طرف القا کنه و هیچ ربطی هم نداره!
۱۱. وقتی با زنی همکارید، همهی انرژی خود را صرف رقابت با او و زیرآب زدن و خیطکردن او نفرمایید! خداینکرده انرژیتون تموم میشه و مرده میشین! حیفه!
نوشته شده توسط alipoor در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:21 موضوع | لینک ثابت
سلام
ضمن آرزوی سالی سرشار از موفقیت و بهروزی برای تمامی عزیزان و عرض پوزش جهت اینکه مدت زیادی حال و حوصله نداشتم که مطلب جدیدی را در وبلاگ قرار دهم انشاالله از این پس سعی میکنم تنبلی را کنار گذاشته و طبق روال گذشته اقدام به نگارش مطالب جدید کنم.
باز هم معذرت خواهی این دوست کوچکتان را پذیرا باشید.
با احترام
فیروزه
نوشته شده توسط alipoor در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
گاو ما ما مي كرد.
گوسفند بع بع مي كرد.
سگ واق واق مي كرد.
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گتر مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار همه مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
نوشته شده توسط alipoor در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 5:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY